تبليغاتX
مرگ بر زندگي

 

 

ما رو باش خیال می کردیم همیشه یکی رو داریم

یکی که به وقت گریه سر رو شونه هاش بذاریم


ما رو باش خیال می کردیم که یکی به فکرمون هست

میون این همه وحشت توی این کوچه بن بست

ما رو باش دل به کی بستیم چشم به راه کی نشستیم

ما که واسه خاطر تو قرق ماهو شکستیم

وقتی خورشید حقیقت از خواب قصه برآشفت

تازه فهمیدم چه آسون چشم تو به من دروغ گفت

هاج و واج رد نگاتو به گلای قالی  دوختی                                                                
بگو اون همه عشقو به چه قیمتی فروختی؟

تو به فکر من نبودی توی گرگ و میش مهتاب

حتی اندازه چشمی که یهو می پره از خواب

 

+ نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 0:41 توسط سودا

 

مرگ تا ابد با ما همراه نیست

مرگ جز یک وقفه ی کوتاه نیست

 مرگ یعنی لغزش پای حیات

مرگ یعنی زندگی در خاطرات

دوست دارم منقرض گردد تنم

 روح باشد دکمه ی پیراهنم

عشق اینجا دست خود را داغ کرد

 عشق این گوشه استفراغ کرد

 عشق اینجا طعم افیون می دهد

بوی صدها استکان خون می دهد

 عشق ما اندازه ی یک آه بود

 این قصیده انقدر کوتاه بود

من نگاهم سرد و بى روح بود

+ نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 0:32 توسط سودا |

 

      

وقتي که خاکم مي کنن بهش بگين پيشم نياد

 بگيد که رفت مسافرت بگيد شماريي نداد

 يه جور بگين که آخرش از حرفاتون هول نکنه

طاقت ندارم ببينم به قبر من نگاه کنه

 دونه به دونه عکسامو برداريد آتيش بزنيد

 هر چي که خاطره دارم بريد و از بيخ بکنيد

نزاريد از اسم منم يه کلمه جا بمونه

 نميخوام هيچوقت تنم و توي گورم بلرزونه

برو آتيش به قلب من نزن بذار نگاهت از يادم بره

بذار واسه هميشه قلب من چال بشه با من کلي خاطره

 برو نميخوام ببيني خونه ي من خالي شده

 همدم من به جاي تو ريگاي پوشالي شده

اونکه ميگفت ميمرد برات ديدي راست راستي مرد

رفت و همه خاطرشم بخاطرت برداشت برد

 بهش بگيد نشست به پات بهش بگيد نيومدي

بگين هنوز دوست داره با اينکه قيدش زدي

 نشوني قبر منو بهش نديد

خوب ميدونم مياد جاي هميشگي سر قرار تو رودخونه

برو آتيش به قلب من نزن بذار نگاهت از يادم بره

بذار واسه هميشه قلب من چال بشه با من کلي خاطره
 
ميخوام روي سنگ قبرم اين باشه                                                                 

طلوع اي دل خيلي غم انگيز بود          

 قشنگترين خاطره عمرم غروبي دل خيلي دل انگيز بود

 روي سنگ قبرم بنويس روزي اومد با اميد و آخر

ولي حالا بدرقه راهش داغي که موند رو دل مادر

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 16:27 توسط سودا |

       

 چيزي نمانده است ، پشيمان كني مرا

 با دست هاي عاطفه حيران كني مرا

 آخر چگونه از دلت آمد بهار من!

 تسليم دست هاي زمستان كني مرا

 من شكوه اي نمي كنم ، اما چه عيب داشت

 يك شب به باغ خاطره مهمان كني مرا

 مي خواهم از جزيره چشمت گذر كنم

 با يك نگاه ، طعمه ي طوفان كني مرا

 هرچند باز تشنگي ام را سروده ام مي شد

 پر از ترانه باران كني مرا

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 1:33 توسط سودا |

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:33 توسط سودا |

 

چشم من میل غریبی واسه گریه داره امشب

از در و دیوار خونه بی تو می باره امشب

نامه های عاشقونه همدم اشکای سردم

نیستی اما من هنوزم دنبال چشمات می گردم

غم و غصه یه دنیا توی قلبم پا میزاره

وقتی که تو خاطراتت پرسه میزنم دوباره

با صدای هق هق من می شکنه سکوت خونه

به جزاین اشکای حسرت همیشگی بامن نمی مونه

توی هر قطره اشکم می بینم از تو نشونی

اشکا فریاد میزنن کاش تو بیای پیشم بمونی

رفتی اما توی اشکام تو همیشه موندگاری

همین اشکا مونده از تو واسه من یادگاری

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:16 توسط سودا |

 

بی تو اي دوست قايقی گم کرده راهم

بی تو اي دوست تک درختی بی پناهم

با تو اي دوست عا شقم عا شقترينم

اي پناهه اخرينم با تو خوشبخت زمينم

عا شقم عا شقترينم

اي پناهه آخرينم

با تو خوشبخت زمينم

بی تو اي دوست خانه تاريک هست و تنها

در فراقت خفته بر سينه سخن ها

در دو دستم جای دستای تو خالی

در نگاهم ياد چشمانه تو خالی

عا شقم عا شقترينم اي پناهه آخرينم با تو خوشبخت زمينم

عا شقم عا شقترينم اي پناهه آخرينم با تو خوشبخت زمينم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 21:25 توسط سودا |

 

رفتم
 
رفتم که نباشم سر راهت
رفتم رفتم
رفتم که نبینم روی ماهت
رفتم رفتم
رفتم غم تنهایی کشیدم
اما همه جا خوابتو دیدم
این فاصله ها چاره نبوده
هرجا یه نشونی ازتوبوده
رفتم رفتم
دلگیرم ازاین عمردوروزه نازنینم
قسمت به جدایی ازتو بوده بهترینم
تو در قلب منی هرجا که هستم نازنینم
چه درجمع وچه تنهایی نشستم بهترینم
رفتم رفتم

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 20:57 توسط سودا |

 

 

 

برای آخرین بار ، ستاره ! دست نگهدار!

فرصت تازه می خوام ، قبل از خدا نگهدار!

 

در حق چشمای تو ، این دل خسته ، بد کرد!

 

دست نوازشت رو ، پس زد و ساده رد کرد!

 

یه وقت دیگه می خوام واسه دوباره ساختن!

 

این خواهش و رد نکن ، ای گل هستی من !

 

نگو خدا نگهدار ! ستاره ! دست نگهدار !

 

نذار که جون ببازه یه عاشق بی قرار!

 

به تو قسم که این بار ، گریه ت نمی شه تکرار!

 

دیگه نمی شه تکرار ، اون همه اشک تب دار!

 

می خوام دوباره با تو ، یه شعر نو بسازم !

 

نذار به جرم دیروز ، امروزم و ببازم !

 

فرصت تازه می خوام تا با تو پر بگیرم!

 

من هنوزم می تونم به پای تو بمیرم !

 

گناه دیروزمو ، ببخش و بگذر از من !

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 4:53 توسط سودا |

 

 

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،

 آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،

 آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،

 آنگاه که حتی گوش خود را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،

آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،

می خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی ؟

 بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند ؟

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 2:57 توسط سودا |

 سلام كسى كه تو دلم درخشيد      

من ديگه دوستت ندارم ببخشيد  

 من واسه اون كسى که دوس ندارم   

  نمى تونم شاخه گل بيارم

         بين تو و اون روزا كلى فرقه        

تو اسمونت پر رعد و برق  

نه مهربونى نه واسم مى خندى

 هر درى رو من مى زنم مى بندى

 كو اون همه شعراى عاشقونه   

 كى بود بهم مى گفت سلام بهونه

 از چشم من افتادى نازنينم     

 دوس ندارم ديگه تورو ببينم

             اگه دلت همين الان بشكنه              

 بهتر از اوارگياى منه

 من كسى رو مى خوام كه عاشق باشه   

اول و اخرش شقايق باشه 

 من كسى رو مى خوام كه نيس مثل تو  

پشيمونم دوست ندارم برو
 

            پشيمونى گرچه نداره سودى          

 خوب شد كه فهميدم به زودى

 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 16:3 توسط سودا |

مثل برگی خشک و تنها روی شاخه موندم اينجا می ترسم...

توی چنگ وحشی باد برم از خاطر و از ياد بپوسم...

تو شتاب لحظه ها من با خودم يکه و تنها می دونم... 

تو سراب اين افق تا سفر نهايت اينجا می مونم...

مثل يه غروب تنها که ميشينه پشت ابرا

يه سکوت بی پناهم............

توی اين بيهودگی ها لحظه هارو ميشمارم...

انتظار هر نگاهم...

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 3:35 توسط سودا |

 

  

 

با یک دنیا غم و حسرت دل از آغوش تو کندم

دیگه حتی یه بارم من به عشقت دل نمی بندم

به آسونی یک غصه تو از عشقم گذر کردی

 دلم یه گوله آتیش تو اونو شعله ور کردی میون اینهمه آدم

شدم تنهاترین تنها من و اینجا رها کردی تو در این گوشه ...

ببین بغضه شکستم را نمیگم دیر یا زود اگه چیزی برام مونده

  یه موشتی خاطره بوده

واسه این عاشق ساده یه روز مثل خدا بودی

 نمی دونست دل ساده که خیلی بی وفا بودی

با اینکه دل بریدم من شکسته بال پروازم

  هنوزم تویه غربت

  برات معنای نیازم

 

مي پرسيد چرا نگاه هايت اینقدر غمگين است ؟

چرا لبخندهايت اینقدر بي رنگ است ؟

اما افسوس ...

هيچ كس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره .

اري با تو هستم .. با تويي كه از كنارم گذشتي ...

 و حتي يك بار هم نپرسيدي چرا چشم هايت هميشه باراني است

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 2:37 توسط سودا |

 

بغض زمان به من مي گويد برو

 نفسهايم به من مجال صحبت نمي دهند

 مي خواهم بروم

 در گوشم زمزمهاي مي شنوم

آري من مي روم و تو مي ماني تا بي من روزها را سپري كني

 خواهي ديد كه چطور لحظه ها را بي تو چه غمناك سپر مي كردم 

آري زمزمه اي به من مي گويد : آيا نمي شنوي كه تو را صدا مي زنند

 از فرسنگها دور تورا صدا مي زنند

 من مي روم وتو مي مانني بدون من

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 20:43 توسط سودا |

 

 

 

                    هيچ كس ويرانيم را حس نكرد

                  وسعت تنهائيم را حس نكرد

                  در ميان خنده هاي تلخ من

                  گريه پنهانيم را حس نكرد

                  در هجوم لحظه هاي بي كسي

                   درد بي كس ماندنم را حس نكرد

                    آن كه با آغاز من مانوس بود

                    لحظه پايانيم را حس نكرد

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 3:12 توسط سودا |